ق مثل ققنوس
ققنوس یعنی من ...
از نسل تباری رو به انقراض!
بی توجه به غمزه های ظاهری صورتها و مادیت ها
قیام کرد به نماز
به نیت قربه الی العشق
به تکرار اهدنا الصراط المستقیم
به سلوک در صراط الذین انعمت علیهم
پ.ن:عشق ناب
تنها در جام راست گشتگان به تعالی و تعادل می رسد ...

تو آفتاب سرزمینم خواهی شد و من آفتابگردانت.
هنوز طلوع نکرده ای.
و من بر تو وفادارم و
رو به خاک
رو به غروب
رو به تیرگی
وا نمی شوم ...
* پ.ن: رفیق قافله تو ، اسیر فاصله نیست که با تو دل ، سفر لامکان خواهد کرد ...

خانه خداست .
و تنها خادمان عابد ، در آنجا ماندگار ابدی اند.
وقت آمدنت، برای قلبت:
روزی حداقل سه نوبت، نماز عشق بخوانم به همراه یک دور تسبیح ،تکریم و ستایش و شکر.
و در آن به تفسیر عشق پردازم و آیه نور را مدام تلاوت کنم
و درٍ قلبت را بر هیچ کس بسته نخواهم ، اما ساکن همیشه ای جز خود را نیز تاب نیاورم !
و بر سرزمین ذکر خوانده ات ، وقت ناراحتی و ناپاکی ، تنها با رعایت حریم ، وارد شوم.
قلب تو ،
محراب دوم من خواهد شد ...
تو را دوست دارم
بی آنکه بدانم چگونه و چه وقت و از کجا خواهی آمد
بی آنکه بدانم که کیستی و چیستی
تو را دوست دارم
همانند گلی که هنوز شکفته نشده ولی در خود نوری عظیم پنهان دارد
نوری سرشار از لطافت و زیبایی
نوری از جنس آتش
آتش عشقی آورده از بهشت
تو را دوست دارم
به خاطر آن " آنی " که خود کاشف آن خواهم بود
" آنی " که هرگز نخواهم توانست عشقم را از او برگیرم
تو را دوست دارم
نه چون چیزی تنها شخصی و برای خودم
بلکه چون چیزی جهانی
چیزی که سزاوار عشق من است
خوشبختی اش نیمه خواهد ماند
آنگاه که درک می کند
جز با یگانگی با اوی موحد
کامل نخواهد شد...
ندانستم که
مرغ آمین به راه بود
وقتی بی منظور زمزمه کردم :
رقص میان آتشم آرزوست ...
برای روح خم شده
زیر بار سنگین میوه های ناب و رسیده که به سمتش :
نه دستی است که پیش آید و از میوه اش سیر بخورد
و نه چشمی است که محو تماشای هیبت و زیبایی اش شود
و نه پشتی است که بر آن تکیه زند و خستگی و دردهایش را در پای او فرو ریزد
و نه مشامی است که به عطر تازگی و طراوتش خنک شود
و نه گوشی است که از صدای پیچش نسیم در برگ و بارش مست گردد
و نه باغبانی است که دورش حصار عشق کشد و به هرس تنهایی اش کمر بندد
چه دشوار است رنج توانگری ...
سکوتم از رضایت نیست ...
دلم را پذیرای هر صورتی کرده ام
عریان از هر نقش و نقاب ، عاری از هر قضاوت و داوری ، آزاد از هر پیوستگی و دلبستگی.
مرغزاری شده ام بهر غزالان ، دیری بهر راهبان ، کعبه ای بهر زایران ، بت خانه ای بهر بت پرستان .
پیرو مذهب عشق شده ام !
هر جا اشترانش بگردند ، دین و ایمان من آنجاست...
پ.ن 1: در جنون فقر و عریانیم امنی دیگر است یا رب این خلعت نگردد تنگ بر بالای من
پ.ن 2: چون حباب از خود کند قالب تهی ، دریا شود . ( صائب )
هدیه دادن عشق عظیم و پاکشان را به آدمی منوط به گرفتن چیزی از آنان نکردند ...
اگر کسی تورا با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش
تو با تمام مهربانیت زیبا ترین معصوم دنیایی.
خدایی را میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده
اما تنها یکی سپاسش میگوید و هزاران نفر کفر
چرا میپنداری بهتر از خداوند ترا قدردانی میکنند ؟
پس مرنج از ناسپاسیشان و برای شادیشان بکوش
که با مهربانی روحت آرام میگیرد و روحت بال و پر.
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد .
عزیز من
ملاک قضاوت میزان علاقه ام را نوشته هایم مگذار چون ،
نمی خواهم محبتمان به واژه تبدیل شود و حتی به نگاه و حتی به اشک.
چون بی شمار از این تبدیلها را دیگران عرضه کرده اند و دیگر اصلش از بدل نامشخص.
محبت خاص ، خالص است و خالص تو را خلاص می کند از هر چه آشفتگی ست و ...
آرامت می کند ، آرام...
آه ! این خلوص را نیز نفسمان می تواند به حرفه ای ترین صورت ، بازی کند ... !
و عشق دادن ست
دادنی از درونی ترین و مقدس ترین جای دل
اگر انجا به خلوص رسد خالصانه می بخشد.
با مهر ...
محبوبا ، کریما
موسی وشم ...
ربی ارنی انظر الیک م از دهان
من نمی افتد
و لن ترانی از دهان تو .
طاقت از کف داده ام از نوش
نیست از نیش ست
از آن شراب ( و اصطفیتک لنفسی ) که مرا به آن راه نیست هنوز
...
پ.ن : دل ، زان خواهم که بر تو نگزیند
کس جان ، زان که نه
زد بی غم عشق تو نفس
تن ، زانکه به
جز مهر تواش نیست هوس چشم ، از پی انکه خود ، تو را
بیند و بس
پرسید : خدای را دوست می داری؟
سکوت کردم ...
که اگر نه می گفتم ، کفر بود
و اگر بلی ، دروغ . که عملم به عمل دوستانش نمی مانست.
پ.ن 1 : ای خوشا در راه عشق و عاشقی سر به دار حلاج رسوا می شدم
پ.ن 2 :عاجزم ز گفتن . آن گفتنی که جان کندن ست و شنیدنش ، جان پروردن ...
این روزها با سرم راه می روم و نه پایم.
و عجیب آنکه :
دلم دچار ساییدگی می شود ...
